حماسۀ پیاده روی اربعین سیدالشهدا علیهالسلام و فراق رهبر شهید انقلاب
اَلـــحـــَمـــدُلِلّه آمـــدم زیــــارت بـا اشـک، بـا آه آمــدم زیــارت هر بار از این راه آمدم زیارت بـا درد جـانـکـاه آمـدم زیــارت امـسال در دل داغی تـازه دارم لبـیکگـو خونخواه و بیقرارم امـسـال قـطـعـاً نـائـب شـهـیــدم دلــتـنـگ آن آقــای روسـپــیـدم در روزگاری که نـفـس کـشیدم از او حـسـیـنیتـر کـسی نـدیـدم بر روضۀ مولا تعـصبی داشت بر مادرش زهرا تعصبی داشت او گـفـتـمـانـش بـود کــربـلایـی طـرز بـیـانـش بـود کــربـلایـی حـرف دهـانـش بـود کـربـلایی روح و روانـش بـود کـربـلایی فرهنگ عاشـورا روایـتـش بود هیهـات مِنَ الـذِلّه صحـبتش بود تنها نه خود در راه حق فدا شد بـا خـانـواده جــانفـدای مـا شـد اینگـونه آخـر حاجـتش روا شد تـابــوت او راهـی کــربـلا شـد هـنـگـامـۀ حـمـلـه سـپـر شـد آقا بعـد از شـهـادت زندهتـر شد آقا مـهـرش مـیان جـان ما نشـسـته تصویـر او بـر کـولـهها نشـسته شاید خـودش پـائـین پـا نشـسـته گـفـتـم از او، اما چرا نشـسته؟! باید به قـصد احـتـرام برخاست بـایـد بـرای انـتـقـام بـرخـاسـت فـرصت نـمییـابـد زیاد، دشمن هرگـز نـبـیـند روز شاد، دشمن گردیده بـازارش کـسـاد، دشمن محکـم بـگـویم مُـرده بـاد دشمن بر اهل بدعـت، بر یـهـود لعنت بـر ســیــرۀ آل سـعــود لـعـنـت مـن راوی اعــجــاز اربـعــیـنـم مـن شـیـعـۀ مـولـیَ الـمـُوَحِّـدینم فکـر تـقـاصی سخت و آتـشیـنم ای کـاش زنـده بـاشـم و بـبـیـنـم طاغـوت بـر ذلّـت دچـار گـشته نـسل سـقـیـفـه تـار و مار گشته حُـسن خـتـام گـفـتههاست زینب لحـنش شـبیه مرتضاست زینب آزادۀ کــرب و بـلاسـت زیـنـب در هر قدم الگوی ماست زینب فتحالفتوحش نوعی انقلاب است حـقـا کـه دخـتـر ابوتـراب است اوصـاف دریـا را سـبـو بگـوید جـبـریـل از او بـا وضـو بگوید بـایـد خـدا از شــأن او بـگـویـد کافیست زینب «اُسکتوا» بگوید در لحـظه بـنـد آید همه زبـانها فـرمـانـبـرانـش اهـل آسـمـانها از کربلا تا شام رفت و برگشت سربازی اسلام رفت و برگشت خوشغیرت و خوشنام رفت و برگشت محزون ولی آرام رفت و برگشت رخت اسارت را اگر به تن کرد روح مـذلّـت را ولی کـفـن کرد نـقـل مـحـافـل سـیـرت عـقـیـلـه مـرثـیـه خـوانـدن سنت عـقـیـله اوج مـصیـبـت غـربت عـقـیـلـه اُمُّالـمـَصائب حضرت عـقـیله... با رنج و درد و غصه همنشین است او روضهخوان یومُالاَربعین است بـا ضـجـّه و حـال بُـکـا مـیآیـد از کــوفـه و شــام بــلا مـیآیــد دارد عــقــیـلـه کــربـلا مـیآیـد قـدّش خـمـیـده با عـصـا میآیـد دسـتـی گـرفـتـه بـر کمر نیـفـتد در پـیـش چـشـم رهگـذر نیـفـتد از رنج دوری با برادرش گفت از تاول پاهـای خواهـرش گفت از زخـم پیـشانی اطهـرش گفت از گرد و خاک روی معجرش گفت مویهکنان بسیار درد و دل کرد با حالتی غـمبار درد و دل کرد روی تو را گریان و خسته دیدم با چـشـمهـای نـیـمـهبـسـته دیدم «چوبی به لبهایت نشسته دیدم دندان پاکت را شکـسـته دیـدم» آوردهام هـمـراه خود سـرت را کامل کـنم اینگونه پـیکـرت را |